وقتی آسمان

پرنده را فراگرفته است

من

پیامبر شهری غمگین ام

ماشه را

روی انگشت

 می چکانم

 و هجایی ناشنیده

 توی گلوی زن

تیر می کشد

مرد

کله اش را

چسباند

به لوله ی تفنگ

صیغه ی طلاق جاری شد.