شعر:
وقتی آسمان
پرنده را فراگرفته است
من
پیامبر شهری غمگین ام
ماشه را
روی انگشت
می چکانم
و هجایی ناشنیده
توی گلوی زن
تیر می کشد
مرد
کله اش را
چسباند
به لوله ی تفنگ
صیغه ی طلاق جاری شد.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:34 توسط حسین نظریان
|